به وب سایت روستای بنگان خوش آمدید







 

يادم باشد

توسط: admin در 24 مرداد 1390
يادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را


يادم باشد


يادم باشد



بهار با نوروز فصل شکوفایی و احیا اغاز میشود بیایید تا دوباره عشق ورزیدن را اغاز نماییم تا با محبت وصمیمیت کامل در کنار هم باشیم. بسیاری اینچنینند.

يادم باشد



بهار
به انتظار فصل تو تمام فصل ها گذشت.
سلام بر تو ای بهار، ای بهار مهربان، ای بهار خوش زبان...
سلام بر صفای کوهسارانت،
سلام بر نوای جویبارانت.
ای بهار مهربان، ای قصیده جهان، با شکوفه همزمان.
با ما همچو باد ناز، بر کویر دل بتاز.
با ما هچو گل بخند، با ما همچو گل بساز.

بياد قديما ، بياد خيلي وقتها پيش که خيلي ها نبودند يا آنهايي هم که بودند درکش نکردند
پاييز خود بخود با همه زيبائيهاي که درختان بخود مي گرفتند رنگ غم به دلها مي انداخت
هرچه قدر مي خواستي خودت را با رنگ هاي شاد که بين زرد و قرمز موج مي زد خوشحال نگه داري نمي شد.زيرا وقتي از زير درختان رد مي شدي و برگ ها را در زير پاي خود خش خش کنان له مي کردي ناخودآگاه پاياني دردناک را حس مي کردي............ ننويسم بهتر است
چه نازيباست بعضي پايان ها ، چه بي مهر است برخي مهرها چقدر دلتان براي گذشته تنگ شده است و چقدر آرزوي بازگشت مجدد به آن زمان را داريد . " خدا خودش مي دونه و بس "
خبر از لباس و کفش و تيپ زدن آنچناني نبود به حداقل پوشاکي که ستر عورت نمايد راضي بوديم و کي عوض شود و کي کثيف مي شود نيز خيلي در قاعده گنجانده نشده بود ،
عطر و ادکلن نيز هروقت عروسي بود بوي آنرا احساس مي کرديم
دايره غم هم تنگ تر از دايره روزي بود و فکر و خيال مردم معطوف به همين توصيفات بود و لاغير ، نه سهامي پايين و بالا مي شد ، نه ماشيني از مدل مي افتاد ، و نه مبلماني نياز به آپديت داشت .غروب که پديدار مي گشت رفت و آمد قطع مي شد و آتش و چراغ باديها يکي پس از ديگري خاموش ، تاريکي مطلق بر همه جا سايه مي افکند و عظمت ستارگان در آسمان بزرگي بيشتري پيدا مي کرد ، صداي هيچ جنبنده اي به گوش نمي رسيد ساعتي از شب نمي گذشت که خواب بر تمام اهالي مستولي مي گشت . آنهم چه خوابي . . . زيرا هيچ خبري از استرس و دلواپسي نبود و ناراحتي اعصاب هنوز کشف نشده بود .
يادش بخير . . . .
عموم خانواده ها داراي يک اتاق براي نشيمن بودند که محل حضور و خواب و بيداري هيمن اتاق بود و اگر مهماني هم ميآمد بر تراکم هيمن اتاق اضافه مي شد. دستها خالي بود اما بي تکلف ، سينه ها خسته بود اما پرمهر ، اگر منازل ديوار نداشت نگاه کج هم نبود . . .خدايا روزگاري بود آرزو داشتيم حتي بالاي يک وانت سوار شويم اما حالا آخرين داشته ايران خودرو ما را قانع نمي کند ، در دل مي پرورانديم خوشبحال فلاني تا حالا چندبار سوار ماشين شده يا چند بار شهر رفته ولي حالا چه . . . آيا . . . . . دنيا ما را خرسند کرده ، آيا گمشده آنزمان خود را يافته ايم يا اينکه داشته آن روزگار را نيز گم کرده ايم و هر روز عميقاً حسرت آنرا مي خوريم .پس حداقل بياييد تا قدر يکديگر را بدانيم . . . من ، تو ، حاجي ، مهندس ، معلم ، مدير ، دکتر و . . . روزي همديگر را با اسم کوچک با پسوند "و" صدا مي زديم
ولي چرا حالا اين همه حصار دور خود پيچيده ايم . گرچه قلب و روحمان از اين تارها گريزان است خيلي دلمان مي خواهد حداقل کنارهم بنشينيم و يادي از گذشته کنيم و هي خاطره پشت خاطره تعريف کنيم ولي پيچيدگي زندگي شهري و کلاس کار همه را بيچاره کرده و به رغم روح و دلمان روز بروز غرق تر مي شويم حال ديگر صداي هياهوي ناشي از تردد بچه مدرسه اي ها به گوش نمي رسد.

"خدايا خودت کمک کن " .
ياد باد آن روزگاران ياد باد
همه مردم گويند که ندانيم کجاست
آن صفاي ديروز
خندها از ته دل
فکرها هم آرام
خوردن نان پلو درشب عيد
رفتن شهر به سالي يکبار
تق ولق بودن شنبه پس آن جمعه شاد
بوي آن نون پيازي زتنور خانه
شب نشيني در اتاقي تاريک
سقف هايي پر دود
گرچه امروز همه اربابند
قيمت نان مفت است(ارزشش را پدران مي دانند)
تا زماني که قناعت اين جا گوشه گيري بکند
زندگي بي لطف است
سادگي ميباشد به خدا رمز صفاي ديروز

واقعا همين هستيم

توسط: admin در 7 شهریور 1390
ما امروز خانه هاي بزرگتر ولي خانواده هاي کوچکتر داريم.ما راحتي بيشتر اما زمان کمتر ، مدارک تحصيلي بالاتر اما درک عمومي پائين تر ، آگاهي بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم.متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر ، داروها بيشتر اما سلامتي کمتر، بدون ملاحضه ايام را مي گذرانيم.خيلي کم مي خنديم ، خيلي تند رانندگي مي کنيم ، خيلي زود عصباني مي شويم ، تا دير وقت بيدار مي مانيم ،خيلي خسته از خواب بيدار مي شويم ، خيلي کم مطالعه مي کنيم ، اغلب اوقات تلويزيون نگاه مي کنيم و خيلي بندرت دعا مي کنيم چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است.خيلي زياد صحبت مي کنيم ، به اندازه کافي دوست نداريم و خيلي زياد دروغ مي گوييم.زندگي ساختن را يادگرفته ايم اما نه زندگي کردن را تنها به زندگي سالهاي عمر افزوده ايم نه زندگي را به سالهاي عمرما ساختمانهاي بلند داريم اما طبع کوتاهتربزرگراههاي پهن تر اما ديدگاههاي باريک تر ، بيشتر خرج مي کنيم اما کمتر داريم.بيشتر مي خنديم اما کمتر لذت مي بريم.ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم براي همسايه جديدمان از يکسوي خيابان به آن سو برويم.فضاي بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضاي درون راما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را.بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام مي رسانيم عجله کردن را آموخته ايم اما نه صبر کردن را . درآمدهاي بالاتري داريم اما اصول اخلاقي پايين تر.کامپيوترهاي بيشتري مي سازيم تا اطلاعات را نگهداري کنيم ، تا روش هاي بيشتري توليد کنيم ، اما ارتباطات کمتري داريم.ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتري داريم.اکنون زمان غذاهاي آماده اما دير هضم است.مردان بلند قامت اما شخصيت کوتاه فکر.فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذايي بيشتر اما تغذيه ناسالمتر ، درآمد بيشتر اما طلاق هم بيشتر.منازل رويايي اما خانواده هاي از هم پاشيده ، بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز هيچ چيز را براي موقعيت هاي خاص نگذاريم.براي هر روز زندگي يک موقعيت خاص است.در جستجوي دانش باشيم ، بيشتر بخوانيم ، در ايوان بنشينيم و منظره را تحسين کنيم.بدون آنکه توجهي به نيازها داشته باشيم ، زمان بيشتري را با خانواده و دوستان بگذرانيم.غذاي مورد علاقه خود را بخوريم و جاهايي را که دوست داريم ببينيم.زندگي فقط بقا نيست بلکه زنجيره اي از لحظه هاي لذت بخش است.از جام کريستال خود استفاده کنيم.بهترين عطرمان را براي روز مبادا نگه نداريم و هرلحظه را که دوست داشتيم از آن استفاده کنيم

ياد ديوار هاي کاهگلي به خير

توسط: admin در 21 شهریور 1390
وقتي به روستا مي آيي ديوار ها به احترامت در دو طرف کوچه صف مي کشند

راستي روستا چه ديوار هاي افتاده اي دارد

وقتي به روستا مي آيي خاک هاي روستا به احترامت بر مي خيزند

و چهره ات را مي بوسند راستي که خاک هاي ده چقدر خاکسارند

در روستا هيچ کوچه اي به در بسته ختم نمي شود و هيچ بن بستي از چشم کوچه ها پنهان

نمي ماند در باغ هاي ده هيچ غنچه اي از ترافيک نسيم دلگير نمي شود و هيچ بادي از

گرده هاي مسافر کرايه نمي گيرد.

ده

واژه ي بي تکلفي است که بيشترين معني را در ذهن مي گسترد دل من از تبار ديوارهاي

کاهگلي است ساده مي افتد ساده ميشکند ساده ميميرد من بچه ي دهاتم چگونه باشد و نبينم

چگونه ببينم و نگويم پس برگ سفيدي را برمي دارم و از سر صداقت مي نويسم من بچه ي

دهاتم ودلم را کف دستم گذاشته ام همين دلي را که ساديگيش را شما و بزرگيش را دهاتي ها

هيچوقت انکار نکرده اند نمي دانم چگونه بنويسم آن قدر مي دانم که بايد ساده باشد

مثل رگ هاي روستا روستا که موجودي پرسلولي است اما دستگاه گردش خون ندارد

و غذايش را انتشار پاک تلاش مي رساند نمي دانم شاعران سوژه هاي سياه را مي فهمند

مثلا سوژه ي سياه يقه ام در چرکبار فصل درو يا سوژه ي سوخته ي چهره ام در تبالودگي

مزرعه ي داغ چه سوژه هاي فراواني من از شراب ويار نخواهم گفت از روستا مي گويم

اما چگونه بگويم با چه کلامي ترتيب مظلوميت روستا را مشخص کنم امسال سال مريضي بود

(خشکسالی)که در کوچه هاي ده افتاد امسال چشم خرمن ها به ديدن انبوه مشتواره ها گرد نشد

گندم ها از کوتاهي قدشان خجالت کشيدند و پشت خار هاي وحشي پنهان شدند نگراني حتي

به کاهخانه ها سرايت کرد..

به یاد قدیما درو و خرمن

توسط: admin در 6 آذر 1390

به یاد قدیما درو و خرمن

در دهه هاي قبل در اواخر بهار که جو بش ها زرد ميشدند و آماده کندن کار درو آغاز ميشد و ابتدا از بش کاريها شروع و سپس به جو گندمهاي آبي مي رسيد جو کندن خيلي سخت بود مخصوصا زمينهايي که سفت و سخت بودند و مي بايست توسط کناره انگشت کوچکي که در انتهاي مشت بسته قرار داشت زور زده شود و جو از جا در بيايد البته پيزگ و خار هم در افرايش اين سختي بي تاثير نبود بالاخره اينکه عموما اين کار از صبح زود شروع مي شد و به اصطلاح هر کسي " بري " مي گرفت و مي رفت . " بر " به ميزان فاصله اي گفته مي شد که شخص جلو ميگرفت و شروع به کندن يا درو ميکرد که معمولا کوچه اي بود با عرض کمتر از يک متر و طول زمين مورد نظر و اين عمل اصطلاحات خاص خود را که ناشي از زرنگي يا تنبلي درو گر بود همراه داشت .بالاخره اينکه در اين امر زن و بچه و کوچک و بزرگ هر کدام به نوعي همکاري داشتند و معمولا در نقاطي که فاصله بيشتري با آبادي داشت و زن و بچه شيري هم بود با استفاده از يک گليم و طناب يک سيستم بسيار خوشخواب با کيفيت عالي بنام " گاچو " بسته ميشد و بچه نيز در آن گذاشته ميشد و عموما بچه ديگري نيز کار حرکت دادن گاچو را بر عهده داشت .دلچسب ترين موضوع و رخداد در اين دروها هنگامي بود که يا درو تمام ميشد يا اينکه براي گرفتن خستگي لحظه اي را تعطيل ميکردند و عموما پاي مشکو اوي مي آمدند که آب خنکي ميل شود و گاها نيز جاي مشکو پارچ يا " دوره اي " بود که با گوني دور آن گرفته شده بود و اين آب نيز خوردن داشت و هر از گاهي چند تا دونه زردلي هم پيدا ميشد که اي ... مي چسبيد . بالاخره پس از اتمام درو بش نوبت به گندمهاي آبي ميرسيد که اين امر نظر به بلند بودن و با کيفيت بودن محصولات داراي کلاس بالاتري بود و بيشتر توسط مردان آبادي مديريت ميشد گرچه جوانان و نوجوانان هم بي نقش نبودند ولي ابزار آن نياز به قدرت بدني و اندام قوي تر داشت زيرا در اين نوع درو " منگال " بيشتر کاربرد داشت و منگال نيز بعلت سنگيني کار هر کسي نبود و اگر بچه اي ميخواست درو کندمعمولا " کجک " در دست ميگرفت بالاخره آداب و رسوم " بهر" " آب " " زردلي" در اينجا هم عموميت داشت البته با کلاس بالاتري و در اين ميدان دروگرهاي معروف شناسايي ميشدند . هر دسته گندمي را که دروگر بر زمين ميگذاشت به آن يک " دسته " ميگفتند و به جمع چند دسته ها " بافه " که پس از پايان کار يک روز عموما عصر يکنفر چند بافه را بر روي هم بطور موازي مي گذاشت و يک دسته نيز در جهت مخالف روي بافه گذاشته ميشد و سنگي نيز حدوداً بزرگ که از قدرت يک دست بيشتر باشد بر روي آخرين دسته گذاشته ميشد که به اين عمل " پَربافه " ميگفتند .چند روزي که کار درو کلاً تمام مي شد بافه ها جمع آوري ميشد و در يک توري بافته شده نخي يا پلاستيکي به عرض حدود دو و طول حدودي سه ونيم متر که دو طرف طول آن وصل شده به دو تکه چوب نسبتا محکم بود گذاشته مي شد بنام " رخ " که اين عمل نيز تخصصي بود و نياز به مهارت خاص داشت و سپس بستن رخ و بعد از آن گاو يا الاغ کشاورز عزيز در کنار رخ که بصورت ايستاده قرار ميگرفت توقف ميکرد و رخ در روي پشت حيوان سوار ميشد و ميبايست يک سر رخ نيز دردست کشاورز باشد و بادست ديگر نيز هدايت حيوان را برعهده داشت و رخ را به محلي که از قبل بعنوان جاي خرمن آماده کرده بود منتقل و تخليه مي نمود ، از مجموع چند رخ يک خرمن تشکيل ميشد بزرگي خرمن بستگي به ميزان کاشت و برداشت داشت و پس از چند روز در اوايل با گاو وسنگ و بعدها با گرجين و کمي بعدتر با دولو کار کوبيدن خرمن آغاز ميشد که هرکدام جاي خود داشت .گرجين آنزمان وسيله خرمن کوب بود که دو استوانه چوبي در زير آن قرار داشت که تکه چوبهاي حدود 15 سانتي متري بصورت عمودي بر استوانه هاي افقي سوار بودند و در دورزدن ناشي از کشيدن گاوها کار خرد کردن را انجام ميدادند و هميشه يک يا دونفر ميبايست مي نشستند و در طول چند ساعت در يک شعاع حدود 10 متري بيش از صد بار دور خودت بچرخي .بعدها " دولو " " کاموا " و ابزار آلات کشاورزي صنعتي پيدا شد و اين توفيقات حذف شد گرچه زحمت کمتر شد ولي يک روز جلوي دولو کارکردن بيچارگي داشت ، بدنت از ظلم ( پيزگ گندم ) و باد کاه آتش ميگرفت و بالاخره خرمن کوبيده و با اوشين کاه و دانه از هم جدا ميشد که اين امر نيز بسيار تخصصي بود و نياز به هوا و وزش بادخاص داشت . بعد از جداسازي گندمها کار يک جا جمع کردن گندم آغاز ميشد که به اين عمل " زا " مي گفتند البته نميدانم با کدام " ز" نوشه ميشود و بر روي زا نيز اسم خدا را مينوشتند و چند خط عمودي نيز ميکشيدند و در مراسمي خاص و با شمارش خاص " اول خدا ، دو نباشد خداي یکی است ، سه الله و محمد و علي و ... " خرمن کشيده و وزن ميشدو در گوني يا جوال ريخته ميشد . البته پيمانه وزن سنگ کيلو نبود بلکه " بايده " بوديعني ظرف نسبتا بزرگي که حجم کامل آن نشاندهنده وزني خاص بود مثلا " يک من " و هر کس از آن محل رد ميشد اين لفظ را بيان ميداشت " خرمن آبادون " و صاحب خرمن نيز ميگفت " دين محمد آبادون " پس تا ديداري ديگر خرمن آبادون .

به یاد قدیما درو و خرمن

قبلی بعدی
بالا

بازدید کننده عزیز,
تو را من چشم در راهم در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام ، گَرَم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم
لطفابرای بهتر شدن سایت مطلب ارسال نمایید .
منتظرم.